اسیر ناگزیر...

و چه معصومانه به من لبخند زد

آنقدر که وجودم را با پاکی اش همراه کرد...

لبخندش میان خاطره ی کودکیم چیزی شبیه لبخند عروسک بود!

از روی صداقت برایم ترانه ی رهایی خواند

و چه بااحساس دل به دلش دادم

پاک شد وجودم برای لحظه ای...

تازه شد احساسم

او آینه بود و بارانی و آسمانی

او پناه بود برای دل به وسعت دریایم

او سایبان بود بی پناهیم را

معصوم شدم در کنار معصومیت نگاهش لحظه ای

لحظه ای که نمیدانم چه بود...

راستی چه بود؟؟؟

روزگار چه کرد؟؟

خط کشید روی قشنگیهای زندگیم!

گم شد پاکی اش میان هزار هزار پاکی دروغین!

من آسمان بودم ماهم چه شد؟؟

چقدر ساده دل آسمان شکست!

چقدر ساده ترک برداشتم!

گم شدم در دشت سرگشتگی ها...!

خدایا!

من اسیر ناگزیرم...

من اسیر ناگزیرم...

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
Vahid valikhani

خط کشید روی قشنگیهای زندگیم! خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا بود[گل]

tanha

salam dost aziz alee bod.[قلب]

tanha

salam dost aziz alee bod.[قلب]

مینا سعیدی

خیلی لطیف شعرات افرین شعرای جدید گفتم عزیزم خوشحال میشم نظرتو بدونم