مه شاد و دل شاد

و شاید این داستان من وماست!

گفتم از غم ننویسند! اما چگونه خود از شادی بنویسم

وقتی شادی واژه ای غریب شده!!

چگونه از شادی بنویسم

وقتی هیچ کس به فکر تشنگی یک گل نیست که با تصور باران زنده است...!

چگونه وقتی...هیچ کس درد آینه ها را از سکوتشان نمی فهمد...!

چگونه وقتی...دل ها چون بدترین رنگ جعبه ی مدادرنگی مان شده است...!

چگونه وقتی...عاطفه ها پشت حصار فاصله هامانده است...!

چگونه وقتی...هیچ کس قصه ی دریا را نمی داند که چرا همیشه در تلاطم است...!

چگونه وقتی...هیچ کس به فکر یک دل تنها و یک احساس غریب نیست...!

میخواهم گریه کنم با عظمت چون دریا وقتی حتی از غم هم نمی توانم بنویسم... 

| ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com