مه شاد و دل شاد

چه بی پروا تو را در آغوش میگیرم...

انگار یادم رفته...

قبل از من کسی وجودت را به یغما برد!

.....................................................................

گفت خداحافظ!

و

رفتنش را تماشا کردم...

از آن روز به بعد آموختم کسی ضربان قلبت را نمیشنود

باید لب به سخن گشود...

....................................................................

در این همهمه ها می بینم خودم را...

تنهایی ام را...

تنهایی با من بودنش را به رخم میکشد...!

نیشخندی میزنم و جای طعنه های نیش مانندش را روی جای جای قلبم نشانش می دهم

سکوت می کند...

به چشمانم خیره می شود

و

من در حلقه های اشک چشمانش خاطراتی را می بینم که در آنها آرزو می کردم...

ای کاش از ازل تنها بودم!

از کنارم رد می شود...باز هم همهمه!

تنهایی از پشت پنجره نگاهم می کند!

ومن...

تنهاتر میشوم.

....................................................................

خاطراتمان را بو می کشم!

واژه ها را کنار میزنم!

تو را در عمق کدام حقیقت باید جست؟؟

باز هم سرگردان...

وجودت در کدام واژه نهفته را نمیدانم...

 

 

 

 

| ۱۳٩۱/۱/۱٠ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com