مه شاد و دل شاد

وقتی وجودم خدا می شد و از او لبریز می شدم...

وقتی در او محو می شدم...

او می شدم...

عشق می شدم و فدا می شدم...

وقتی در خاکسترم شبیه گردباد می وزید!

مجنون می شدم...

خل می شدم...

ولی اکنون چه شده؟؟

چه شده که جاده ی دلم تا تو بسته شده...؟

که نمی وزی در من...؟

که قطره قطره ی وجودم ذوب نمی شود در تو...؟

ای دنیا تو مزه ی تباهی مرا چشیده ای؟

عمریست می دوی و به گردت نمی رسم...

نه چیزی نمانده که بگیرمت...

بگذار کودکانه بگیرمت...

آه خدا!!

دوباره عابر شب تا سحرم...

غریبه وار دربه در خودم...

در آیینه زل زدم...مبهوت............مبهوت...

این منم؟؟؟؟

این منم که در یک فضای مبهم خاکستری چون ماهی بی خسوف گرفته ام...؟؟

منم در میان قحطی رویاها...؟

میان هجوم ممتد سرمای قلب ها...؟

میان این گلهای ساکن...؟

آیینه تو راست می گویی!

چرا به آبی ترین سوال موج تمنای دلم پاسخ نمی دهی؟؟

چرا ساکتی؟

سکوتی که عذابم می دهد...

سکوتی که صدایش را خوب می شنوم...

تو بگو من کیستم...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com