مه شاد و دل شاد

و چه معصومانه به من لبخند زد

آنقدر که وجودم را با پاکی اش همراه کرد...

لبخندش میان خاطره ی کودکیم چیزی شبیه لبخند عروسک بود!

از روی صداقت برایم ترانه ی رهایی خواند

و چه بااحساس دل به دلش دادم

پاک شد وجودم برای لحظه ای...

تازه شد احساسم

او آینه بود و بارانی و آسمانی

او پناه بود برای دل به وسعت دریایم

او سایبان بود بی پناهیم را

معصوم شدم در کنار معصومیت نگاهش لحظه ای

لحظه ای که نمیدانم چه بود...

راستی چه بود؟؟؟

روزگار چه کرد؟؟

خط کشید روی قشنگیهای زندگیم!

گم شد پاکی اش میان هزار هزار پاکی دروغین!

من آسمان بودم ماهم چه شد؟؟

چقدر ساده دل آسمان شکست!

چقدر ساده ترک برداشتم!

گم شدم در دشت سرگشتگی ها...!

خدایا!

من اسیر ناگزیرم...

من اسیر ناگزیرم...

 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com