مه شاد و دل شاد

چشمانم می بیند

دردهای درونت را...

می بیند...

جریان درد را در رگ هایت...

دست های نیازت چه می خواهد؟

شانه برای گریه های شبانه ات می خواهی؟

تکیه کن...

به من...

من بو کشیدم تمام وجودت را!

بوی غم می دهی!

من چشیده ام طعمت را!

طعم تلخ دل شکستگی می دهی!

دردهایت را به جان میخرم!

آسوده باش...

و

دردهایت را بر تنم یادگاری کن...!

بگو!

من سنگ صبورت می شوم!

فکر غصه ی گل ها نباش...

فکر کوچ پرستو ها مکن...

فکر غروب ساکت دریا...

فکر زردی دل ها...وحضور دائمی پاییز در دل ها را مکن!

من به جایت فکر همه ی این ها را می کنم!

چرا غم؟چرا درد؟

چرا لبریز بودن از زندگی با همه ی پوچی؟

سوال های صادقانه ات است که در خلسه ی خالصانه ی شبانه ام می پیچد!

جواب هایش را در حسرت آباد دلم پیدا می کنی!

بگرد...

همه ی وجودم را زیر و رو کن!

در من خواهی یافت...

درد را...

و لبریز بودن از زندگی با همه ی پوچی را...

عطرت در شب کوچه های رویایم پیچیده...

بو می کشم و به تو می رسم

و می بینم

تو را در جاده ای که به سمت خدا می رود...

کوچه ها خسته اند!

جاده ها نا ندارند!

و من سرگردان در این کوچه های بی کس!

تو به دادم برس...

مثل باران که به داد صحرا می رسد!

مثل قطره که به داد دریا می رسد!

مثل مهتاب که به داد شب می رسد!

و سنگ صبورم باش!

نگو!

نگو مگر سنگ صبوری هم هست دیگر!

خانه ی طلایی آرزوهایم را بساز...

و بمان

| ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

ای خدا!

میشنوی؟؟؟

صدایت می زنم!

می نویسم برایت ابری و با امضای یک دیوانه!

خیس است نوشته ام از باران گریه!

خسته اند!

خسته ام!

دل شکسته اند!

دل شکسته ام!

ای خدا....چشمهایت را نبند!

حرفهایم تکراری است ولی شاید این بار بنشیند به دل خدایی ات!

شاید آسمانت را به حرمت نوشته ام ستاره باران کنی!

شاید آن روزهایی را که شادی در دل بادکنکم پر بود به من برگردانی!

این روزهابه حرمت غم یک گلدان خم نمی شوم!

برای پنجره ی تنهایمان مثل سایبان یک ساقه ی پیچک نیستم!

برای خنده ی گل ها فدا نمی شوم!

دیگر سکوت آینه ها را هم نمی فهمم!

دیگر حتی روح خسته ی خودم را هم تسکین نمی دهم!

ای دنیا تو با من چه کردی؟؟؟

که خواستم ستاره بچینم ولی دستم نرسید!

که راه آسمان بسته و قلبها شکسته!

که آسمان آرزوهایم پر از ابرهای تیره است!

که گم شدم در تو و بلاتکلیف!

که میپرسم از خودم دل همیشه دریایم چه شد که کویر شد؟؟

که با غم می نویسم روی دلم از دنیایی که هوار می زند نامردیش را!

که دار می زند عاشق را به جرم عشق!

که جار می زندخیال چشمهای معشوق را در دل شکسته ی عاشق!

که هر چه می نویسم کاغذم پر است از خالی ها!

چه بگویم؟؟

بگویم سرنوشت گریه ندارد!

وتو با غرور بلند بلند به من بخندی!

ای دنیا بخند که خنده ات غم بر چهره ام می نشاند!

دل داده ام من از کف دیگر....

خدایا خط بکش بر این دفتر زندگی..........

| ۱۳٩٠/۱٢/۱ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com