مه شاد و دل شاد

بعد از او چه شد؟

بعد از او چه می خواهم؟

یک گور گرم...............

می خواهم رها شوم...

گم شوم...

بمیرم...

پروانه ای سرگرم رقص شعله هاست...

می خواهم پروانه شوم!

پروانه ای بیدل و شعله پرست!

آتش بگیرم در شمع وجودش...

آه که چه بی رحم است...

می سوزاند مرا با تمام وجودش...

بس زخم های بی حدواندازه دیده ام...

خوانده ام دفتر نامردی زمان..........فهمیده ام که چه دل سنگ است!

و

دیگر دریای زندگی ام در قحط آب مرده است!

و تو....

به قلب غریبم و به دردم سوگند!

تو ورد زبانم بودی

تو بهانه ی اوجم بودی

تو دنیایم بودی

ولی شب های خیال و خاطره تمام شد!

اکنون یک تن خسته و غریب!

پنجره پنجره سکوت!

یک بغض نهفته در گلو..........که کم کم خفه ام می کند!

وتو..........

رنج شبانه ام شدی!

بغض امان نمی دهد تا بگویم از آن شب های خیال و خاطره!

که بگویم بی دلانه سر بر موج طوفان های دریایت دادم!

ولی رفتی.......

و دیدم که آسمان گرفت...

 دل بهانه گرفت...

اسمت از خط دلم خالی شد...

و چون شقایق داغت بر دلم ماند!

آری

یک گور می خواهم تا بیارامم در آن...

و گم شوم در سیاهی یک گور بی نشان...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

وقتی وجودم خدا می شد و از او لبریز می شدم...

وقتی در او محو می شدم...

او می شدم...

عشق می شدم و فدا می شدم...

وقتی در خاکسترم شبیه گردباد می وزید!

مجنون می شدم...

خل می شدم...

ولی اکنون چه شده؟؟

چه شده که جاده ی دلم تا تو بسته شده...؟

که نمی وزی در من...؟

که قطره قطره ی وجودم ذوب نمی شود در تو...؟

ای دنیا تو مزه ی تباهی مرا چشیده ای؟

عمریست می دوی و به گردت نمی رسم...

نه چیزی نمانده که بگیرمت...

بگذار کودکانه بگیرمت...

آه خدا!!

دوباره عابر شب تا سحرم...

غریبه وار دربه در خودم...

در آیینه زل زدم...مبهوت............مبهوت...

این منم؟؟؟؟

این منم که در یک فضای مبهم خاکستری چون ماهی بی خسوف گرفته ام...؟؟

منم در میان قحطی رویاها...؟

میان هجوم ممتد سرمای قلب ها...؟

میان این گلهای ساکن...؟

آیینه تو راست می گویی!

چرا به آبی ترین سوال موج تمنای دلم پاسخ نمی دهی؟؟

چرا ساکتی؟

سکوتی که عذابم می دهد...

سکوتی که صدایش را خوب می شنوم...

تو بگو من کیستم...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | میم . حسینی نظرات () |

گاهی شاد شادم وقتی خط به خط تقدیر مال من است...

برای من است...

گاهی دلم می گیرد...

وقتی سیب سرخ رفاقتم را تقسیم کرده ام ولی به آن تهمت کال بودن زدند...!

وقتی خوشبختی در گلویم گیر کرد ولی هیچ کس آبم نداد...!

وقتی دلهای گسسته را زنجیر کردم و گفتند کاش کسی پیدا میشد 

که دستها را به دست هم بدهد!

وقتی ماه آسمان بودم و قحطی روشنایی بود!

وقتی غریبی دیوانه ام میکرد!

وقتی دعایم با یک عالم اشک زیر چترلمس دستانم تا خدا رها می شد و رها نمیشدم!

وقتی در آرزوی آسمان دق میکردم و شیشه های پنجره مان گرفته بود!

وقتی از تصویر تنهایی خودم خشکم می زد و آینه در انعکاس من چون مترسک بود!

وقتی زبانم می گرفت و گمان می کردند سکوتم نخواستن است...!

وقتی من تشنه له له می زدم در حسرت دریا!

دلم شکسته و ویران!

در چشمانم نم نم باران!

در نوشته ام رنگ کویر و بوی درد!

واژه واژه ی مرا از بر باش ساده می گویم تا بدانی

چقدر سخت است وقتی هایم... 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

و چه معصومانه به من لبخند زد

آنقدر که وجودم را با پاکی اش همراه کرد...

لبخندش میان خاطره ی کودکیم چیزی شبیه لبخند عروسک بود!

از روی صداقت برایم ترانه ی رهایی خواند

و چه بااحساس دل به دلش دادم

پاک شد وجودم برای لحظه ای...

تازه شد احساسم

او آینه بود و بارانی و آسمانی

او پناه بود برای دل به وسعت دریایم

او سایبان بود بی پناهیم را

معصوم شدم در کنار معصومیت نگاهش لحظه ای

لحظه ای که نمیدانم چه بود...

راستی چه بود؟؟؟

روزگار چه کرد؟؟

خط کشید روی قشنگیهای زندگیم!

گم شد پاکی اش میان هزار هزار پاکی دروغین!

من آسمان بودم ماهم چه شد؟؟

چقدر ساده دل آسمان شکست!

چقدر ساده ترک برداشتم!

گم شدم در دشت سرگشتگی ها...!

خدایا!

من اسیر ناگزیرم...

من اسیر ناگزیرم...

 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

از سیاهی مدادم تا سفیدی کاغذم فاصله ی زیادیست...!

اکنون میفهمم عمریست فاصله ها را میکشم...!

فاصله هایی که تمام نشدنی است...

فاصله هایی که می شود از آنها گریخت ولی نمی گریزیم چرا؟؟؟

صحبت فاصله ها هم نیست...

صحبت تنهایی آسمان است و آوارگی نسیم...!!

صحبت دل تنگی دلهامان...

صحبت کنار گذاشتن همدیگر...

صحبت اینکه خواستم بروی تا خاطراتت برایم کم رنگ شود ولی هنوز هم دلم برایت 

تنگ میشود...

صحبت صدای پاهای غمگین و کوله بارغم روی شانه هایی که دیگر طاقت رفتن این راه

طولانی زندگی را ندارند...

صحبت قحط تبسم ها...!

صحبت بیراهه های دلهامان...!

صحبت شب های یلدای پر از گریه و بیقراری...

صحبت دل شکستن ها و غریبانه گریستن ها...

صحبت اندازه ی من کسی عاشقت نبود...

صحبت تنها گذاشتن ها...

آری صحبت اینهاست و اینها همان فاصله هاست...!!!

خدایا؟؟؟

چقدر دل تنگم!!!

چقدر تنهایم!!!

من پرم از فاصله...

چگونه جایشان را پر کنم!

-------------------------------

------------------------

------------

خودت جاهای خالی ام را پر کن...! 

| ۱۳٩٠/۱۱/۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com