مه شاد و دل شاد

گم شده ام آنقدر

که پیدا نمی شوم...

دور شده ام آنقدر

که رد رفتنم پاک شده.

آنقدر که در هیچ پس کوچه ای جای پای خسته ی شعرهایم را پیدا نمی کنی!!

ادامه ام نده...

نه خودم را

نه شعرهایم را...

ادامه که بدهی

میرسی به بن بست!!

بن بست آرزوها و دل تنگی های دختری که تمام بلندی آرزوهایش را

هم قد این دنیای حسود بی احساس کرده

که آدم هایش دل خوش کرده اند به یک دلخوشی ناچیز!

ادامه که بدهی...

میرسی به دیوار دردهایم

که هیچ راه عبوری ندارد!!

ادامه ام نده..!!!

| ۱۳٩۱/۸/۳ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

نمیدانم چرا...

چراغ های خیابان دلم یکی در میان سوخته اند!!!

| ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

چه بی پروا تو را در آغوش میگیرم...

انگار یادم رفته...

قبل از من کسی وجودت را به یغما برد!

.....................................................................

گفت خداحافظ!

و

رفتنش را تماشا کردم...

از آن روز به بعد آموختم کسی ضربان قلبت را نمیشنود

باید لب به سخن گشود...

....................................................................

در این همهمه ها می بینم خودم را...

تنهایی ام را...

تنهایی با من بودنش را به رخم میکشد...!

نیشخندی میزنم و جای طعنه های نیش مانندش را روی جای جای قلبم نشانش می دهم

سکوت می کند...

به چشمانم خیره می شود

و

من در حلقه های اشک چشمانش خاطراتی را می بینم که در آنها آرزو می کردم...

ای کاش از ازل تنها بودم!

از کنارم رد می شود...باز هم همهمه!

تنهایی از پشت پنجره نگاهم می کند!

ومن...

تنهاتر میشوم.

....................................................................

خاطراتمان را بو می کشم!

واژه ها را کنار میزنم!

تو را در عمق کدام حقیقت باید جست؟؟

باز هم سرگردان...

وجودت در کدام واژه نهفته را نمیدانم...

 

 

 

 

| ۱۳٩۱/۱/۱٠ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

چشمانم می بیند

دردهای درونت را...

می بیند...

جریان درد را در رگ هایت...

دست های نیازت چه می خواهد؟

شانه برای گریه های شبانه ات می خواهی؟

تکیه کن...

به من...

من بو کشیدم تمام وجودت را!

بوی غم می دهی!

من چشیده ام طعمت را!

طعم تلخ دل شکستگی می دهی!

دردهایت را به جان میخرم!

آسوده باش...

و

دردهایت را بر تنم یادگاری کن...!

بگو!

من سنگ صبورت می شوم!

فکر غصه ی گل ها نباش...

فکر کوچ پرستو ها مکن...

فکر غروب ساکت دریا...

فکر زردی دل ها...وحضور دائمی پاییز در دل ها را مکن!

من به جایت فکر همه ی این ها را می کنم!

چرا غم؟چرا درد؟

چرا لبریز بودن از زندگی با همه ی پوچی؟

سوال های صادقانه ات است که در خلسه ی خالصانه ی شبانه ام می پیچد!

جواب هایش را در حسرت آباد دلم پیدا می کنی!

بگرد...

همه ی وجودم را زیر و رو کن!

در من خواهی یافت...

درد را...

و لبریز بودن از زندگی با همه ی پوچی را...

عطرت در شب کوچه های رویایم پیچیده...

بو می کشم و به تو می رسم

و می بینم

تو را در جاده ای که به سمت خدا می رود...

کوچه ها خسته اند!

جاده ها نا ندارند!

و من سرگردان در این کوچه های بی کس!

تو به دادم برس...

مثل باران که به داد صحرا می رسد!

مثل قطره که به داد دریا می رسد!

مثل مهتاب که به داد شب می رسد!

و سنگ صبورم باش!

نگو!

نگو مگر سنگ صبوری هم هست دیگر!

خانه ی طلایی آرزوهایم را بساز...

و بمان

| ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

ای خدا!

میشنوی؟؟؟

صدایت می زنم!

می نویسم برایت ابری و با امضای یک دیوانه!

خیس است نوشته ام از باران گریه!

خسته اند!

خسته ام!

دل شکسته اند!

دل شکسته ام!

ای خدا....چشمهایت را نبند!

حرفهایم تکراری است ولی شاید این بار بنشیند به دل خدایی ات!

شاید آسمانت را به حرمت نوشته ام ستاره باران کنی!

شاید آن روزهایی را که شادی در دل بادکنکم پر بود به من برگردانی!

این روزهابه حرمت غم یک گلدان خم نمی شوم!

برای پنجره ی تنهایمان مثل سایبان یک ساقه ی پیچک نیستم!

برای خنده ی گل ها فدا نمی شوم!

دیگر سکوت آینه ها را هم نمی فهمم!

دیگر حتی روح خسته ی خودم را هم تسکین نمی دهم!

ای دنیا تو با من چه کردی؟؟؟

که خواستم ستاره بچینم ولی دستم نرسید!

که راه آسمان بسته و قلبها شکسته!

که آسمان آرزوهایم پر از ابرهای تیره است!

که گم شدم در تو و بلاتکلیف!

که میپرسم از خودم دل همیشه دریایم چه شد که کویر شد؟؟

که با غم می نویسم روی دلم از دنیایی که هوار می زند نامردیش را!

که دار می زند عاشق را به جرم عشق!

که جار می زندخیال چشمهای معشوق را در دل شکسته ی عاشق!

که هر چه می نویسم کاغذم پر است از خالی ها!

چه بگویم؟؟

بگویم سرنوشت گریه ندارد!

وتو با غرور بلند بلند به من بخندی!

ای دنیا بخند که خنده ات غم بر چهره ام می نشاند!

دل داده ام من از کف دیگر....

خدایا خط بکش بر این دفتر زندگی..........

| ۱۳٩٠/۱٢/۱ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

بعد از او چه شد؟

بعد از او چه می خواهم؟

یک گور گرم...............

می خواهم رها شوم...

گم شوم...

بمیرم...

پروانه ای سرگرم رقص شعله هاست...

می خواهم پروانه شوم!

پروانه ای بیدل و شعله پرست!

آتش بگیرم در شمع وجودش...

آه که چه بی رحم است...

می سوزاند مرا با تمام وجودش...

بس زخم های بی حدواندازه دیده ام...

خوانده ام دفتر نامردی زمان..........فهمیده ام که چه دل سنگ است!

و

دیگر دریای زندگی ام در قحط آب مرده است!

و تو....

به قلب غریبم و به دردم سوگند!

تو ورد زبانم بودی

تو بهانه ی اوجم بودی

تو دنیایم بودی

ولی شب های خیال و خاطره تمام شد!

اکنون یک تن خسته و غریب!

پنجره پنجره سکوت!

یک بغض نهفته در گلو..........که کم کم خفه ام می کند!

وتو..........

رنج شبانه ام شدی!

بغض امان نمی دهد تا بگویم از آن شب های خیال و خاطره!

که بگویم بی دلانه سر بر موج طوفان های دریایت دادم!

ولی رفتی.......

و دیدم که آسمان گرفت...

 دل بهانه گرفت...

اسمت از خط دلم خالی شد...

و چون شقایق داغت بر دلم ماند!

آری

یک گور می خواهم تا بیارامم در آن...

و گم شوم در سیاهی یک گور بی نشان...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

وقتی وجودم خدا می شد و از او لبریز می شدم...

وقتی در او محو می شدم...

او می شدم...

عشق می شدم و فدا می شدم...

وقتی در خاکسترم شبیه گردباد می وزید!

مجنون می شدم...

خل می شدم...

ولی اکنون چه شده؟؟

چه شده که جاده ی دلم تا تو بسته شده...؟

که نمی وزی در من...؟

که قطره قطره ی وجودم ذوب نمی شود در تو...؟

ای دنیا تو مزه ی تباهی مرا چشیده ای؟

عمریست می دوی و به گردت نمی رسم...

نه چیزی نمانده که بگیرمت...

بگذار کودکانه بگیرمت...

آه خدا!!

دوباره عابر شب تا سحرم...

غریبه وار دربه در خودم...

در آیینه زل زدم...مبهوت............مبهوت...

این منم؟؟؟؟

این منم که در یک فضای مبهم خاکستری چون ماهی بی خسوف گرفته ام...؟؟

منم در میان قحطی رویاها...؟

میان هجوم ممتد سرمای قلب ها...؟

میان این گلهای ساکن...؟

آیینه تو راست می گویی!

چرا به آبی ترین سوال موج تمنای دلم پاسخ نمی دهی؟؟

چرا ساکتی؟

سکوتی که عذابم می دهد...

سکوتی که صدایش را خوب می شنوم...

تو بگو من کیستم...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | میم . حسینی نظرات () |

گاهی شاد شادم وقتی خط به خط تقدیر مال من است...

برای من است...

گاهی دلم می گیرد...

وقتی سیب سرخ رفاقتم را تقسیم کرده ام ولی به آن تهمت کال بودن زدند...!

وقتی خوشبختی در گلویم گیر کرد ولی هیچ کس آبم نداد...!

وقتی دلهای گسسته را زنجیر کردم و گفتند کاش کسی پیدا میشد 

که دستها را به دست هم بدهد!

وقتی ماه آسمان بودم و قحطی روشنایی بود!

وقتی غریبی دیوانه ام میکرد!

وقتی دعایم با یک عالم اشک زیر چترلمس دستانم تا خدا رها می شد و رها نمیشدم!

وقتی در آرزوی آسمان دق میکردم و شیشه های پنجره مان گرفته بود!

وقتی از تصویر تنهایی خودم خشکم می زد و آینه در انعکاس من چون مترسک بود!

وقتی زبانم می گرفت و گمان می کردند سکوتم نخواستن است...!

وقتی من تشنه له له می زدم در حسرت دریا!

دلم شکسته و ویران!

در چشمانم نم نم باران!

در نوشته ام رنگ کویر و بوی درد!

واژه واژه ی مرا از بر باش ساده می گویم تا بدانی

چقدر سخت است وقتی هایم... 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | میم . حسینی نظرات () |

Design By : shotSkin.com